شنبه سیاه

زودتر از عادت هر روز، ساعت 6.20 دقیقه به وقت ساعت خودم که پنج دقیقه جلوتر از واقعیت بود، با حرکتی نرم از رخت خواب بیرون خزیدم و دو دقیقه بعد در حالی که سردی مسواک را روی بخیه های محل ایمپلنت دندان آسیا حس می کردم، روبروی یخچال بودم و داشتم دنبال صبحانه ام میگشتم. ترکیبی از پنیر، گردو و نان تست که همیشه آن را با چای تازه دارچین دار می بلعیدم، وجد آور ترین صبحانه ای بود که تقریبا هر روز قبل از راه افتادن به محل کار، در جیب بیرونی کیفم جا خوش میکرد. صدای گنجشک که از پنجره نیمه باز آشپزخانه زیبایی شاعرانه ای به صبح نیمه سرد اردیبهشتی می داد نوید از یک روز کاری پرنشاط می داد. دیشب با وسواس ریشم را تراشیده بودم و دنبال این بودم که با پیدا کردن پیراهن  چهارخانه آبی-سبز روشن و ست کردن با شلوار کرم بالنو ترکیب خوبی برای خودم دست و پا کنم. همه چیز به زودی من را آماده بیرون رفتن کرد و با پوشیدن کفش های کتانی آبی ال سی، با احتیاط بسیار دوست داشتنی، صدای پاهای سایز 46 ام را در پله ها خفه می کردم تا خاطر خواب صبحگاهی همسایه ها ملول نشود.  تا لحظه باز شدن در، یکی از ایده آل ترین روزهای کاری ای بود که تا بحال تجربه کرده بودم و برنامه ام این بود که پروژه های پشت گوش انداخته شده، نامه های اتوماسیون مهجور مانده و ایمیل های قبلی را حسابی سازمان دهی کنم و حتی در جلسه ساعت یک که برای بهبود مستمر دپارتمان بود، حضور فعال داشته باشم. اما ناگهان همه چیز زمانی که نگاهم در جای خالی ماشینم خشکید، به صورت بهت آوری تغییر کرد! با سرعتی فراتر از پمپاژ قلب مضطربم کوچه را تا آخر نگاه کردم، و به سرعت سعی کردم آخرین باری که از ماشین پیاده شدم را بیاد بیاورم، همین چند ساعت پیش بود که بعد از کلی توضیح سخنی و تصویری به آرایشگر فهمانده بودم که موهایم را به مدلی که شبیه عکس پاسپورتم است کوتاه کند، و بعد از آن با حالتی آرام تا خانه رانندگی کرده بودم و بعد از اطمینان از قفل بودم درب و دزدگیر و باقی مسایل امنیتی با ذوق به سمت آیفون رفته بودم تا نظر مارگریتای" عاصی از موهای شلخته یک ساعت پیشم" را بدانم! بله همین چند ساعت پیش بود که ماشینم را همینجا پارک کرده بودم و الان نیست. سازوکارهای فرافکنانه ذهنی که در ابتدا سعی می کردند قانعم کنند که ماشین دزیده نشده در کسری از ثانیه تغییر پیدا کردند و باورم شد. بله ماشینم را دزیده بودند! ماشین در فاجعه ترین زمان ممکن دزیده شده بود. درست یک روز قبل از پرواز برای سفارت آمریکا در آنکارا! درست زمانی که برنامه ام بود بلافاصله بعد از سفارت، اگر با برگه زرد بازگشتم، ماشین را بفروشم تا پولی برای خرید بلیط دو نفره با پرواز ترکیش داشته باشم. دزیده شدن ماشین بسیار عذاب آور بود ولی چیزی که بیشتر مرا رنج میداد برهه زمانی این واقعه بود. به جز لحظه های اول که شوک آور بودند، دیگر هر چه که بود نمودی از  داستان سیب و روزگار را در ذهنم تداعی می کرد. اصلا سازوکار روانشناسانه ی هوشمندانه ای در وجود هر کسی وجود دارد که بسته به شخصیت آدم ها، خیلی زود یا دیر اتخاذ می شود تا با یافتن دلایل متعددی  سعی در کاهش بار روانی فاجعه به بار آمده می کنند. علی ایحال ماشین دزیده شده و به جز دقایق اول که باور قضیه سخت، باقی آن با یک حالت تلخ و حسرت از بی مبالاتی امنیتی گذشته سپری شد. چند دقیقه بعد از تماسم با پلیس 110، مامور آمده بود و تهیه گزارش و امضای من و خلاص... من مانده بودم و کلی کار که باید برای آماده سازی سفر آنکارا انجام میشد و حالا هم که لابد کارهای پیگیری اعلام سرقت و دادگاه و پاسگاه و کلانتری و آگاهی. حس افتضاحی بود بی وسیله بودن. دوری دفتر دستک های دولتی برای پیگیری امورات سرقت کلافه کننده بود از طرفی نهایت برنامه ریزی و بهینه سازی فرایندها توسط هوشنگ! های شکم گنده دولتی باعث می شد که برای گرفتن یک امضا یا نامه یا خطی لازم باشد علاوه بر وقت، سر جیب را به سمت دهان باز تاکسی ها شل کنی. تا ساعت 3 بعد از ظهر کارها طول کشید و من خسته و نالان از فشارهای وارده به خانه بازگشتم. عجیب افتضاح بازاری بود. چمدان ما که منتظر بود با خوشی برای سفر بسته شود، حالا عین دهانه یک غار زشتی در یک غروب جمعه دهن کجی می کرد و نظاره گر استرس چشمان من و مارگریتا بود...

 

 

گنه کرد در بلخ آهنگری، به شوشتر می زنند گردن مسگری!

صفحه اصلی وبلاگ (http://toefltraining.blogfa.com/)  
گاهی وقت ها انقدر یک موضوع را شلوعش می کنند که اصلا آدم دلش به هم میریزد از این همه اظهار نظر کارشناسی شده و نشده! خب این هم یکی از ارمغان های "زیادی به داد آدم رسیدن" تکنولوژی است. البته  در اینکه خود تکنولوژی باعث شده دلسوزی های افزون شکل بگیرد، یا این دلسوز ها هستند که گاهی و کمی بیشتر از “هر ازگاهی” سر خر تکنولوژی را کج می کنند به آغل خودشان! تردید دارم، و این موضوع و موضوعات قبلی است که وادارم می کند تا شاید کمی بیشتر در موردش بنویسیم. هرچند کارساز نخواهد بود اما التیامی خواهد بود بر یک خارش ذهن شخصی! اما و اگر های فراوانی در این وجود دارد که رگ خواب سفارت های همسایه های دیوار به دیوار چیست و آیا اصولا رگ خوابی وجود دارد؟ خب طبیعتا برهه زمانی، و شرایط مکانی خاور (از میانه گرفته تا نزدیک) می تواند تاثیر کم و بیش مشابه ای  بر روند صدور ویزا از آنکارا گرفته تا عشق آباد بگذارد. برای نمونه  شکراب های سیاسی ایران و ایالت متحده، می تواند حربه ی تا دندان مصلح بودن متقاضی را خنثی کند و افیسر با یک برگه سفید، متقاضی ویزا را خون جگر به وطن بازگرداند. یا بی دلیل پنداشتن ریجکت های اخیر دبی کمی ساده انگارانست چرا که ممکن است آتشی که دلسوزان وطنی کلیومتر ها دورتر، در مقابل سفارت سعودی ها درایران افروختند و برای نان خود روغنی دست و پا کردند، حالا دودش به چشم کسانی می رود که از این نمد آتش افروزی برای آنها حتی کلاهی نبوده. اینجاست که نسخه پیچی برای چنین موقعیتی اگر نگوییم کار بیهوده ایست، تضمین کننده نخواهد بود. البته همیشه هم اینطور نیست، مثلا روزی که بیخ گوش سفارت آمریکا در آنکارا، داعیه های حکومت اسلامی عراق و شام(!!) با چند انفجار نقلی (!) دستی به سر و گوش چند ساختمان و خودرو کشیدند تا تجدید میثاقی با اردوغان کنند و خط و نشانی تازه کنند، بسیاری از متقاضیان ویزا با اخبار افتضاح بیرون نیامدند. خب لابد، آفسیر ها با خودشان فکر کرده اند این طفل معصوم ها چه گناهی کرده اند که باید تاوان سگ ها و گروهک های چریکی کشورهای مدعی صلح و پیشرفت را بدهند. کیست که نداند، قضیه این کشت و کشتارها از کجا آب می خورد! 

صفحه اصلی وبلاگ (http://toefltraining.blogfa.com/)  


فرم آی بیست یا Form I-20

فرم آی بیست! 

صفحه اصلی وبلاگ (http://toefltraining.blogfa.com/)  

چندی پیش آفر دانشگاه را تایید کردم و با هزاران قربان صدقه، لابلای صفر و یک های تکنولوژی، از همان راهی که آمده بود، راهی فرنگش کردم! تقریبا عید شده بود که فرستادم. لازم به پنهان کردن نیست که  چون به این دپارتمان علاقه وافری داشتم، پس فردایی روزی که آفر دستم رسید، نامه " پذیرش" را چون یک خسته از انقلاب و آزادی! امضا کردم و با حسی شبیه آخرین سرباز ویتنامی در جواب همان ایمیل کذا، فرستادم تا نامه آی بیست صادر بشه. اتفاقی که این وسط می افتد اصولا دانشگاه تا دانشگاه و حتی دپارتمان تا دپارتمان فرق میکند.  اطلاع رسانی موضوعات تخصصی در اینترنت به قدری زیاد است که به یمن همین تکنولوژی نان خیلی ها در روغن است. فقط کافی است سرچ کنید آی بیست! صفحات چپ اندر قیپچی اینترنت است که مغز شما را مثل استالین گراد بمباران می کنند! کباده کشان زیادی وجود دارند که دلسوزانه و گاها نان در روغن خواهانه! اطلاعات کاملی نوشته اند. القصه که همین دوستان گوشی را دست من رسانده بودند که " آنی دپارتمان را به حال وا مگذار!" و برای صدور آی بیست حتی شده تا کوهستان نمک دانشگاه هم زنگ بزن!! و من هم از منشی دپارتمان گرفته تا رئیس گراد ادمیت ! (تحصیلات تکمیلی) ایمیل فرستادم که صدای منا از خاور میشنوید! اینجا ایرانه و ماهم که خودتون در جریان هستید کار ویزا گرفتنمون در حد تخریب تخت جمشید توسط اسکندر انرژی و زمان می خواد، پس لطفا پرونده ما را از زیر بکشید بذارید رو!
 یک بحث دیگه ای هم که هست اینه که منشی های دپارتمان ها و کلا کارمندای اداری دانشگاه های آمریکا گاهی انقدر احمقانه عمل می کنند که آدم می ترسه ازشون یه چیزی بخواد یا بپرسه و کلا اونا پروندتو بذارن از اول برای سال بعد تا کمیته داوری دوباره بررسیت کنه یا حتی گاها دیده شدن گفتن دوباره اپلای کن! البته باز هم عمیقا فک میکنم این یه مثال بسیار جزء ه،  و اصلا قابلیت تعمیم نداره. به همین دلیل سعی کنید با احتیاط و خیلی شفاف درخواستتون را در یکی دو جمله خلاصه کنید. کلمه محتطانه را با تعمدی خاصی به کار بردم چون از اونجایی که ما ایرانی ها اگه بفهمیم در یک صف یه عده وایستادن که کتک بخورن، با دیدن صف و ازدحام، ملتمسانه خودمون را توی صف جا میدیم و حتی هل می دیم که زودتر کتک بخوریم!! با یک استدلال استقرایی ساده، می تونیم متوجه بشیم که در مورد صدور آی بیست، وقت سفارت، بلیط و تور یکی از کشورهای دیوار به دیوار میهن! و الخ...  همین به زور چپاندن خود در صف مشاهده میشه!.
در اینجا چون شما با یه طیف بخصوصی از افراد با درجه هوشی بالاتر (شاید!) و درجه تلاش بیشتر (یحتمل!) و درجه خدعه والاتر(!) سروکار دارید، رقابت نمکی سخت تر خواهد بود. از این بابت درجه "هوشی و تلاش" را گفتم "شاید و یحتمل" که طی سالهای اخیر گاها جاندارانی دیده شده که با اینکه به جای نورون در مغزشان پهن گاو تلبنار شده ولی با استمداد از خزانه باد آورده پدری، به زور و بلا در یکی از دانشگاه های جادوق آباد سفلی آن ور آب! پذیرش زوری گرفته و فرار مغز می کنند!!
  در مورد همین اصرار و زودتر راه افتادن کار، و به واسطه همین داستان ها و افسانه های کباده کشان اپلای به اپلیکنت هایی که تازه پشت لبشون سبز شده! در زمینه نامه های مکرر پیگیری صدور آی بیست، اصولا اپلیکنت های ایرانی معروفن که کارمندای اداری دانشگاه را آسفالت میکنن!  و اونا هم گاهی رفتاری میکنن شبیه مامان ها وقتی بچه سر خریدن یه چپز اصرار خیلی بی خودی میکنه و مامانه هم نه تنها نمی خره بلکه یه دست کتک مفصل هم میزنه. ممکنه روی دنده لج بیفتن واصلن کارتونا راه نندازن. حالا خر بیاور و باقالی بار کن! در هر حال در قالب محترمانه، سعی در هر چه زودتر صادر شدن آی بیست بکنید. چرا که اگه به موقع آی بیست صادر نشود، نمی تونید به موقع برید سفارت و ممکنه به موقع نرسید برید سر کلاس تون و هرچه پنبه برای آینده ی عزیزتون ریسیده اید رشته بشه! و اون وقته که از کاروان اپلای اون سال عقب می افتید و اگر در بهترین حالت تاستون پشت سرهم شیش بشه، بتونید برای سال بعد دیفر کنید.
 سر رشته کلام از دستم در رفت، بعداز اینکه شما به دانشگاه گفتید که من پای کوبان زلف افشان میام، اون ها شروع میکنن فرم ای بیست را صادر کردن که دانشگاه تا دانشگاه فرق داره و طول میکشه. بخش تحصیلات تکمیلی دانشگاه به من گفت که اگه پست عادی بخوای طول میکشه و توصیه میکنیم با یو پی اس دانشگاه بفرستیم که 25 تا پات آب خواهد خورد. اصولا کسی که در این فرایند قدم میگذاره باید پی هزینه های اینچنینی را به تنش بماله، من هم با دل خون ولی یک محتوی ایمیل بسیار خوشحال از اینکه 25 دلار را میدم قبول کردم که بفرستن. با توجه به شکراب میان خاور ما و غرب اون ها، ترسیدم که اگه آدرس ایران را بدم، آی بیست خیلی دیر برسه یا اصلا نرسه! به همین خاطر از یه شرکت پستی خصوصی استفاده کردم تا  طی کمتر از 5 روز آی بیست را از دست منشی دپارتمان گرفت و گذاشت توی دست من.
آی بیست با تمام احترامات و البته دریافت انعام توسط مامور پست خصوصی تحویل مارگریتا شده بود. من خیلی کنجاو بودم که این فرم آی بیست چه سند منگوله داری هست که برای رسیدنش به ایران، ابر باد و مه خورشید فلک باید همکاری تنگاتنگ میکردن. آی بیست خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردم دستم رسید، یعنی قشنگ جوهر امضا هنوز خشک نشده بود، که مثل کودک ذوق زده ای که در کندوکاو آب پاش قرمز خودشه، داشتم جملات قلمبه سلمبه تبریکات و فاند و این دست پیزرها را بلند بلند برای مارگریتا که خودش چند بار خونده بود!، می خوندم. در این فرم که در اصل دوتا بود یکی برای اف 1 ( همتون میدونید که منظور دانشجوی مورد نظره نه جت جنگنده ی زمان هیتلر!)، یکی هم برای اف 2 که برای همراه (یا دپندنت!) صادر شده بود. توی یه ستون اطلاعات دقیق مخارج از تویشن گرفته تا خرج و خورج زندگی مثل منزل، قوت (لایموت البته!)، بیمه و الخ.... نوشته شده بود، و در ستون روبرویی مقدار فاند دانشگاه کریمه را نوشته بود که به ضرب و زور می تونست ماله ای روی مخارج حیات در بلاد فرنگ بکشه! اما چون مارگریتا همراه منه! یک بانک استیتمنت در حد بیس سی تومن! برای همراه خواسته بودن که از قبل آمدش کرده بودیم .  اخر سر جمع زده بود که مبلغ را پررنگ کرده بود. گرچه پررنگ کردن مبلغ قطعا با هدف پتکی بر سر دانشجو به جهت منت حمایت مالی دانشگاه نبود، اما می تونست درجه ای از حجم انتظارات از یک دانشجوی فول فاند را نشون بده!
خلص کلام این که فرم آی بیست صادر میشه تا به واسطه این فرم، شما برید سفارت، و اگر مستحق دریافت ویزا! بودید، ویزا بگیرید، و بعدش مغز خودتونو بردارید و الفرار! این فرم در مرحله ورود و کلا در آمریکا، گویی، از درجه ای اهمیتی برخورداره که شخص شخیص شما برخوردار نیستید!
غول بعدی گرفتن وقت سفارت و مصاحبه است.....
تا بعد. 

صفحه اصلی وبلاگ (http://toefltraining.blogfa.com/)