پذیرش

 حس دیوانه کننده ایه! من پذیرش با فاند کامل گرفتم.... باور بفرمایید لای صفحه چهارم کتاب روبینسون کروزوئه که دیروز داشتم  به عنوان یک همدم به زور تحمیل شده برای امتحان جی آر ای سال بعد مطالعه می کردم، هنوز باز است که پذیرش من آمد. حالا اگر من تصمیم نگرفته بودم برای سال بعد اقدام کنم آخرین ریجکت من نزدیکی های زمان اپلای سال بعد میامد! خب البته این بار لج بازی روزگار بسیار میمنت آمیز بود.

چهارشنبه راس ساعت 6:31 به وقت ایران(!) به رسم همیشگی از خواب پاشدم، با چشمان مست خواب روانه دست به آب(!) شده و قبل از اینکه سیستم هوشیاریم کامل لود شود، لباس پوشیده نپوشیده برای رسیدن به سرویس سر خیابان به قصد رکورد دو صد متر دویدم! این مکانیسم دقیقه نودی عادت دیرینه ای است که از شش سالگی به بعد با من همراه بود و به عنوان یک اعتراض خفیف به مدرنیته ای است که من را مجبور به رهایی بستر گرم خواب کرده است. اتفاقا امروز انقدر دیر شده بود که نه تنها فرصت نشد به شاخ های زلف پریشانم دستی بکشم، حتی صبحانه عزیزم را در یخچال جا گذاشتم و چاره ای جز اکتفا به پتی پورهای به زور لطفیده شده(!) شرکت نبود. در سرویس جلو سوار شدم و بازهم به رسم عادت همیشگی data connection را روشن کردم تا مبادا از به روز ترین دنیایی که آخرین بار دیشب در آن بوده ام، لختی عقب مانده باشم! این هم یکی از دستاوردهای انتقال تکنولوژی فرهنگ سازی نشده ایران که ساعت ها زمان را از دنیای واقعی آدم ها تلکه میکند و با معجونی از جذابیت های کاذب به خورد دنیای مجازی انسان ها می دهد. با اینکه بنده ید طولایی در وارد نشدن به دنیای مجازی دارم، حتی فیس بوک! اما نه در آن حد که بخواهم کبک سان سر در برف فرو کنم و بی اطلاع اوضاع سیاسی اقتصادی اجتماعی... باشم. فقط دور اخبار ورزشی را به طور کل خط کشیده ام. خب کاریش نمی شود کرد که بنده مدلم اینگونه است و این حرف ها...! سررشته کلام از دستم در رفت. خلاصه که سرکی به نمادهای بورسی و بازار کشیدم و نیم نگاهی هم به مرغ پرکندگی اصول گرایان در قبال اصلاح طلبان کردم (علی الخصوص بعد از نتایج ننگینی که با لیست سی شانزده نصیب اصول گرایان شد). برخلاف روزهای قبل دانسته یا نادانسته ایمیلم را چک نکردم! سرپیچ ورودی اکباتان چشمم سیاهی رفت و وقتی باز کردم علامت دریافت ایمیل را دیدم که عنوانش شبیه عناوینی است که آدم مثل موشی که دنبال پنیر است، بویش را از دور هم حس می کند. بله خودش بود ولی محتوایات آن بسیار خوشایندتر از چیزی بود که تصویر می کرد. نه تنها در یکی از بهترین دانشگاه های جهان پذیرش گرفته بود بلکه با فاند کامل و شهریه رایگان.

از این فوق العاده تر امکان نداشت....

در فرصت های بعدی جزئیات بیشتری از اوضاع را خواهم نوشت ولی همین قدر می تونم عرض کنم که از آن لحظه به بعد مسیر زندگی بنده عوض شد و اگر روزگار دستی بدهد جزئیات سفر و داستان های در پی ان را خواهم نوشت... پیش به سوی آینده.

ویترو

 

سناریو دوم، نکست استپ!

صفحه اصلی وبلاگ (http://toefltraining.blogfa.com/) 

چند روزی هست که نا امیدانه در هپروتی از آرزوهای بر باد رفته سیر میکنم. اگرچه با دسته گلی که بنده با نمرات زبان و جی آر ای به آب داده ام، انتظار پذیرش در دانشگاه های مورد نظر بیشتر شبیه شوخی است. نشان به آن نشان که وقتی که از یکی از استادهایی که تشویق به اپلای شده بود، پرسیدم نمرات من از این قرار است، گفت اپلای کن ولی بدان همچین درخشان هم نیستن! یا استاد دیگری از Georgia Tech  با گفتن اینکه "ما hard cut off نداریم" ، با زبان بی زبانی بهم حالی کرده بود که این نمرات خیلی پایین هستن. هرچند بعد آن اضافه کرده بود که مدارک مختلفی در کمیته بررسی می شوند که یکی از آنها این نمرات هستن. هنوز داغ ریجکت ویرجینیاتک خشک نشده بود، که پشت سرش پردو آمد. بعد آن خط آمد دستم که امسال رفتنی نیستیم. تا اینجای کار که نمره زبان من باعث شده بود ، ویرجینیا تک همان دم ریجکتم کند، و استاد پردویی هم بعد از مصاحبه یک ساعتی بگوید که چون فاند اینجا برای TA هست، نمره شما پایین است. فقط ملتفت نشدم که با اینکه جناب جمونگ که به غایت افتضاح دهان میجنباند، دست گل رز تافل حقیر را که دیده بود ، چرا خواست مصاحبه کند! که بعدا در جواب ایمیل "فدات شم کجایی، عزیزم کجایی " من، گفت که " من بسیار مجذوب پروژه هات شدم ولی با اینکه به کمیته پذیرش تو را توصیه کردم، حضرات نمره اسپیکینگ بالای 27 میخواستن! و حاضر به تن دادن به خفت نمره 24  شما نبودند!" اگر نگویم که این بهانه ای بوده برای از سر رد کردن من، میشود از آن به عنوان یک تجربه ای برای آیندگانی که برای دانشکده مهندسی این دانشگاه اپلای میکنند، یاد کرد. هرچند بازهم میگویم که این تجربه شخصی بود! نه نسخه ای برای همه.

به جز صحبت های چندروزه ای که با مارگریتا درباره ی این که چه کنیم چه نکنیم، داشتم؛ دو شنبه بود که ناامید از انتظار برای جواب دو سه دانشگاهی که باقی مانده بود، عزمم را جزم کردم که تا بیشتر از این دیر نشده، برای سال بعد شروع کنم. طبق تجربه قلیل پارسال اینجانب، که کمتر از سه ماه برای تافل و یک ماه برای جی آر ای خوانده بودم، گوشی دستم آمد که نه این تو بمیری از آنها نبوده و لازم است دود چراغ بیشتری بخورم. همان روز از سر کنجکاوی و در تقلای یافتن یک انگیزه ملایم برای آغاز، سری در قفسه های کتابخانه ام کردم و کتابی را که به وفور علاقه داشتم، در دست گرفتم که بخونم. این کتاب "رابینسون کروزوئه" بود که ترجمه فارسی آن را تا تای تمت! دو سه باری خوانده بودم. اما یادم است یک بار که از محله قلهک رد میشدم، دم در یه کتابفروشی اصل این کتاب را دیدم که عین سنگ تیپاخورده ای، گوشه ای کز کرده بود. وقتی عنوان کتاب را دیدم هیجان زده شدم و خواستم تجربه ای آشنا از خوندن یه رمان انگلیسی داشته باشم. به رسم بسیاری از هم وطنی ها در هیجان اولیه خرید یک کتاب و خاک خوردن کتاب کذا در خانه، به جز همان پنچ دقیقه ای که در ماشین منتظر مارگریتا بودم، دیگر لای این  کتاب را برای یک سال باز نکردم.. تا این که دوشنبه به قصد دست گرمی مغز هم که شده بود، شروع کردم به خواندنش.... شاید باورش سخت باشد ولی به جرات می توان گفت که در برابر متون جی آر ای کباده کشی می کرد. این کتاب توسط  دنیل دفو تحریر شده و متنش به طرز عجیبی سنگین بود. من که مدت طویلی از دوران نوجوانیم را در رویایی جزیره روبینسین گذرانده بودم و به خم و چم جزیره و قصه وارد بودم، بعد از خواندن سه صفحه از کتاب، حتی شک کردم که نکند این روبینسون کروزوئه با آن یکی فرق دارد!

نمی دانم من تا کجا میتوانم این داستان را بخوانم و حتی نمی دانم چه زمانی قرار است به این یقین برسم که این همان روبینسون اصلی است، اما فقط می توانم بگویم که این کتاب لغت های سخت زیادی دارد که چون در بافت داستان هیجان انگیز استفاده شده اند، می تواند در درک مطلب و سرعت خواندن متن های جی آر ای اثر بگذارد. یادم است یکی از دوستان تجربه ای در این زمینه داشت که می گفت روش "خوندن داستان های سخت و روزنامه های انگلیسی" در بهبود نمره جی آر ایش بسیار موثر بوده.

خلاصه که هنوز راند امسال تمام نشده، بنده سناریوی جدیدم را شروع کردم.. حداقلش این است که در وقت عزیز صرفه جویی میشود. فکر کردن به این که Application تان مثل یه پسرک عینکی مظلوم خاورمیانه ای در کمپوس دانشگاه های جرجیاتک، دانشگاه ایالتی نیویورک (بافلو)، و دانشگاه میشیگان تک چه بر سرش میاد، خیلی ناراحت کننده است. به همین خاطر من دست پیش گرفته و برنامه اپلای دوباره  برای سال بعد را شروع کردم. منصفانه هم بخواهیم به این قضیه نگاه کنیم، در مقایسه با خیلی از بچه ها، زمان کمی را روی صرف و نحو!! انگلیسی گذاشته بودم. و لازم بود پخته تر شوم. به قول دوست عزیزمان "وودی" در وبلاگش "زبان توشه آمریکاست!". لذا بنا را بر این دیدم که این مهم را مستحکم تر کنم. بخصوص برای منی که دوره ای را نگذارنده ام. در دانشگاه با یکی از دوستان داشتیم صحبت می کردیم که بله چه پروسه طاقت فرسایی است رفتن به فرنگ،  که بحث به زبان کشید. دوست من که البته رفیق گرمابه و گلستان من نبود، گفت که من اصلا کلاس زبان نرفته ام فقط دوران دبیرستان دو سه سالی کلاس زبان رفتم! و در ادامه که فلان و بهمان! به من گفت شما چی؟ من هم  گفتم اتفاقا من هم مثل شما اصلا کلاس زبان نرفته ام! با این تفاوت که دو سه سالی را که شما کلاس زبان رفتید را هم نرفته ام. برداشت را گذاشتم بر عهده خودش! لذا بی تردید برای منی که در هیچ موقعیتی وارد فضای به زور شبیه سازی شده ی! جامعه انگلیسی کلاس زبان نشده بودم، کار بسی سخت تر است! اما همین نمره تافل 86 را از خودآموزی کسب کرده ام. و امیدی زیادی وجود دارد که این  نمره افزایش پیدا کند. به قول کروزوئه سکان ها را میکشیم پیش به سوی کارائیب!

 صفحه اصلی وبلاگ (http://toefltraining.blogfa.com/)

 

 

 

چه زمانی اپلای کنیم در گذر یک تجربه تلخ!

شاید شما هم مثل سه چهار ماه پیش من در فکر اینکه به کدام دانشگاه و چه زمانی اپلای کرد، سیم پیچ های مغزتان داغ کرده باشد و هی ندانید که چه کنید! حتی شاید در تخصصی ترین گفتمان ها با هم قطاران اپلای کننده یا حتی دوستان "خر از پل عبور کرده" در بلاد فرنگ به یک نتیجه کذا رسیده باشید.  خب ساده ترین پاسخی که می شود به سوال که " کی اپلای کنیم؟" داد این است که: قبل از ددلاین! از آنجایی که هر فیلسوف جادوق آبادی که حتی یکبار بار در سایت یک دانشگاه خارجی (به قصد و قربت اپلای!) چرخیده باشد، می تواند بفهمد که ددلاین چیست! پس قبل از ددلاین اپلای کردن استراتژی نابی نیست!

 من در اینجا زمان تقریبی اپلای را در قالب یک تجربه شخصی که حدود 160 دلاری پایم آب خورده، خدمت شما عزیزان عرض میکنم، که حداقل حضرات هم مثل بنده از این سوراخ دوباره گزیده نشوید.

 شاید آوازه دانشگاه George Mason من باب پاتک هایی که به قماش اپلای کننده زده است، را شنیده اید. کمتر کسی از کوچه این معشوقه گذر کرده است و دیوار مبارکش سرشکنی نکرده باشد! ناز و اداهای فراوانش خاطر خیل عظیمی از اپلیکنت ها را ملول می کند: از دریافت کاغذی ریزنمرات به همراه دانشنامه گرفته تا معادل سازی این اعداد با ترازوی آمریکایی، که مبادا به ساحت سیستم نمره دهی آمریکایی تشری زده شود، یا سر سوزن حقی از یک دانش آموخته(!) آمریکایی بواسطه نمرات چپ اندر قیچی دانش آموخته (!) ایرانی با نمرات ورزش و بینش اسلامی و تنظیم خانواده وارد آید!  اگر هزینه اپلیکیشن فی و ریپورت نمرات تافل و جی آر ای را به عنوان یک رکن لایزال فرایند اپلای بدانیم، پرداخت حدود 30دلار بابت مهر و موم کردن مدارک عزیزتان در اداره پست و فرستادن آن به بلاد آمریکا به همراه پیام " رسیدی به خاک پاکش، بوسه بزن به خاکش"، برای دانشجوی فوق لیسانس یا لیسانسی که بی درنگ هر هزینه ای را ضربدر 3500 تومن مملکت خودی می کند، واقعا تامل برانگیز است. باد کردن پره های بینی و فحش دادن به ابررجال سیاسی که چه شد دلار 900 تومنی را در چله کمان آرش گذاشتید و تا چشم کار می کند، پرتاب کردید، دردی را دوا نمی کند ، در هر حال چاره ای نیست و باید پرداخت. حتی اگر در تاریک روشن مغزتان این فکر بکر به مغزتان رسید که به graduate office ایمیلی بزنید و دست اسمتدادی برای رد کردن زیر سبیلی این قلم (فرستادن کاغذی مدارک) دراز کنید و با تمام احترامات از آنها بخواهید که در قبول نسخ الکترونیکی با شما راه بیایند، بدانید که این فکر چندان هم بکر نیست که گذشتگانی چون من، این راه را هم امتحان کرده و به ترکستان رسیده اند! تنها دست آورد اینکار برای بنده از دست دادن یک هفته زمان بی زبان(!) بود.

 القصه که زجرهای دانشگاه جورج میسون به اینجا ختم نمی شود. مدارکتان بعد از اینکه به خاک آمریکا رسید، باید توسط دانشگاه (یا اگر 2 دلار بی زبان دارید توسط WES ) معادل سازی شود. خب تا مدارک بیاید از این ادره به آن اداره برود و برگردد (اگر در میانه راه برای نماز و نهار بغل نزند!) حدودا یک ماهی را باید به فرایند اپلایتان اضافه کنید. فقط من باب تجربه شخصی عرض می کنیم، به هیچ عنوان خوشبینانه به این موضوع نگاه نکنید. چرا که اگر قبل از ددلاین مدارکتان از اداره ارزشیابی باز نگردد، حتی graduate office زحمت این را به خودش نمی دهد که آهای اقای اپلیکنت این مدارکت عزیزتان نرسیده است! و ددلاین دارد مثل برق رد می شود، مدارک شما پشت درهای دپارتمان مورد نظرتان مثل یک کودک یتیم فقط ناظر بررسی مدارک سایر اپلیکنت هایی که حتمن فرزتر از شما دست جنبانده اند و اپلای کرده اند، خواهد بود، و 60 دلار اپلیکیشن فیتان قبل از اینکه خرج عرق ریزی های کمیته داوری شود، بدون هیچ زحمتی توسط دانشگاه خورده می شود، یک آب هم رویش.  اب هم از آب تکان نمی خورد چرا که در نامه اول شروع اپلیکیشن نان- ری - فاندابل(!!)= به زبان خودی یعنی غیرقابل عودت!! بودن پول پرداختی را قبول کرده اید، ولو اینکه شما ثانیه بعد از تیک سابمیت، از کرده خود پشیمان باشید.

 خلص کلام اینکه کاری نکنید که بعد از سه ماه از اپلای کردنتان، به استاد عزیزتان که زمانی نوشابه برای شما باز کرده و تشویق به اپلا  تان کرده، ایمیل بزنید که استاد چه خبر! و یارو هم بگه جان؟! ما پرونده های دانشجوهای دکترا را بستیم تموم شد رفت پی کارش، و اصن از شما تقاضایی دریافت نکردم! و  با گفتن اینکه عیب نداره "دوس داری برای فوق لیسانس بررسی بشی" داغ را بر دلتان بیشتر بنشاند. البته شما هم چاره جز این نداری که با خونسردی جواب بدی که من نیاز به فول فاند دارم، و اون هم با یه جمله قصار شرمنده اخلاق ورزشیت "ما برای دانشجوهای دکترامون هم فول فاند نداریم چه برسه به فوق" شما را به خیر و خودش را به سلامت بسپارد!

 این تجربه قطعا نسخه ای نیست که برای هر دانشگاهی پیچید اما امیدوارم با این چند خط، اهمیت اپلای زود هنگام را حداقل برای دانشگاه کذا رسانده باشم.

 نگفتم مارچی که نکوست از روز اولش پیداست! خب اینم از سومین نتیجه اپلای من! باشد که این تجربیات قلیل، قلاووزی باشند در این راه طویل...

این چه رازیست که هر سال بهار ....

در حالی که داشتم با شکل بخار چایی که کنارم گذاشته بودم، شکل یک پیپ را تصور می کردم! یک فلش بک عجیب به مغزم خطور کرد ... ناگهان در گذر زمان به سه چهار سال پیش رفتم، وقتی که در اتاق های بالاخانه ی حیاط پدری که درهای چوبیش به  یک ایوان با صفا باز میشد. از آیین شب بیداری مثل یک قلندر لذت می بردم..

عجب شب هایی بود... پر رمز و راز، زمانی که خواب عین یک هوای مطبوع و گرم توی خانه های مردم پخش شده بود، من تا نزدیکی های صبح بیدار بودم... از دوردست صدای پارس سگها میامد، با اینکه تابستون بود، اما هوای خنک کوهستانی برای من چاره ای نمی گذاشت جز اینکه لحاف را تا گردنم بالا بکشم و کتاب بخونم... و همانجوری نمی فهمیدم که چه موقع نگاهم روی خط کتابی، یا روی طرح های کدام نقاشی اتاق جا مانده بود، و خوابم گرفته بود...تا وقتی که فردایش، نور خورشید، وقتی از شیشه های کوچک و سبز  و آبی رنگ در چوبی اتاق عبور می کرد، بسیار ملایم من را از خواب بیدار می کرد...انگار چند ساعتی می شد که زندگی جریان گرفته بود ... صدای مرغ و خروس های همسایه، گنجشک های درخت گردوی حیاط و این سو آن سو  رفتن مادرم همه و همه نوید شروع یه روز پرجنب و جوش را میدادند. ... سر رشته کلام از دستم درفت... پیپی  با بخار چایی مرا به یاد گذشته برده بود، پیپ قهوه ای من بود که از جنس چوب گردو و لعاب رزین آکریلیک بود، شب های زیادی همدم من بود...

جدی ترین نقشی که این پیپ در ذهن من ایجاد کرد، به شبی باز می گردد که یکی از دوستان دکلمه ارغوان ابتهاج را برای من فرستاده بود.... شب عجیبی بود......من عادت نداشتم پیپ بکشم، ولی تفننا بر لب گذاشتن پیپ، ولو خالی و بدون کاپتان بلک(!)، مزه شیرینی ته گلویم پخش می کرد که در آن لحظه طراوت بخش بود.... ولی آن شب وقتی  دکلمه عجیب ابتهاج را شنیدم، با اثری بسیار قابل تعمل روبرو شدم... نت های سه تار لطفی و کمانچه علایی قافیه ای به شعر ابتهاج میداد که طاق از من بریده بود... صدای ابتهاج که شعر را سروده بود و می دانست چه لحنی و طنینی به قاموس کدام کلمه می آید، زخمه های زیادی برای دلبری داشت... من شعر را پنج بار بدون هیچ وقفه ای گوش دادم، و سر پیپ بود که پر و خالی می شد...

حالا بعد از سالها، ناگاه تصویر مبهم و بخار گون یک پیپ بود که مرا یاد شعر ارغوان انداخت... ارغوان، این چه رازیست که هر سال بهار با عزای دل ما می آید... حالا نزدیک بهار است، ارغوان است، اتاق های بالاخانه حیاط پدری اینجا نیست، پیپ هست، حس آن روزها و کاپتان بلک نیست، شیشه های کوچک آبی و سبز در چوبی اتاق نیست و حتی خبری از نور ملایم خورشید نیست!

حالا بهار است، و جز بهار چند سال اول کودکی، بهارها، چالش های پیش رو را مثل عروسک های خیمه شب بازی نمایان می کنند،... واقعا این چه رازیست که هر سال بهار با عزای دل ما می آید... شاید این را قماش اپلای کنندگان بیشتر درک کنند. ما ها مسیرمان را به گونه ای انتخاب کردیم که بهارهای زیادی مضمون ارغوان ابتهاج را در تار پود تاریخ زندگی ما یدک می کشند، و خواهند کشید... باید پذیرفت، یا حداقل در تاریک روشن ذهن در نظر گرفت که رفتن با تمام ساز و کرنای پیشرفت، و با تمام شوکت نظام آموزشی دانشگاه های برتر، چند بهار را باید در انتظار یک آرامش سپری کرد؟

این چه رازیست که هر سال بهار ....

ویترو

مارچی که نکوست از روز اولش پیداست...

 صفحه اصلی وبلاگ (http://toefltraining.blogfa.com/)

گفتم از این ستون به اون ستون فرجی نشد. تازه باد سرد اسفند بیشترم شد....

 مارچ فرا رسید و حتی نگذاشت قلممان خشک شود! پردو زودتر از اونچه که فک میکردم جواب داد. جومونگ گفته بود مارچ جواب میدن اما فک کنم اینا برای ارسال ریجکت من لحظه شماری میکردن که مارچ برسه و سر 1:00:00مارچ دکمه سند را زدن!! البت که شما خوش قولین!

 خب مارچی که نکوست از روز اولش پیداس. دو تا مصاحبه ای که داشتم و منجر به ریجکت شدنم شد! قبلن جفتک زنان و با خیالی آسوده برای مصاحبه میرفتم ولی این باعث شدم ماستما کیسه کنم. خب طبیعیه که نمیشه اینطور استدلال کرد که با همه اپلیکنتها مصاحبه میکنن، پس اینا یه چیزی دیدن که گفتن بیا مصاحبه، پس حالا اگه نگیم کلش ولی تقریبا هفتاد درصد رد شدنم بخاطر گلی بوده که تو مصاحبه به جمال جومونگ زدم. هر چی بوده چنان رزومه منا از عرش به حضیض ذلت کشونده که بعد از مصاحبه حتی حاضر نشد به ایمیل فدایت شوم من! نیمچه علیکی بده ، و شاید با یه لبخند کج کره ای گفته یارو چه اعتماد به نفسی داره ، بعد این مصاحبه ایمیلم داده، من اگه اعتماد به نفس اینا را داشتم الان عوض پردو توی پیام نور گل کلات استاد بودم!!!

 خلص کلام که سعی کنید واقن تو مصاحبه خوش بدرخشید. سعی کنید همه چی را بفهمید و خوب پاسخ بدید. من اگرچه بد عمل نکردم اما به نظر سطح زبان من به مزاق آقا جومونگ خوش نیومد.... در ضمن به نظرم خیلی خوبه که استاد داشته باشید چون تا حدودی با شما آشناست و برای مصاحبه تون میاد. یا قبلش استاد را بشناسید و تقریبا بدونید توی چه زمینی بازی می کنید .. نه مثل من که انتظار یه استاد سیاه پوست ایندیانایی با صورت مهربون و یه صدای آمریکایی کلفت و گرم، یه کره ای اتو کرده ریز نقش با یه لهجه کره ای انگلیسی مسخره و بسیار زیر باهاتون مصاحبه کنه.... خب گرچه می تونید در مورد استاد سرچ کنید و آماده تر برید سراغ مصاحبه، ولی یادتون باشه وقت به اندازه کافی ازش بگیرید و مثل من تو تنگنا نذارتتون. مثلا بهش بگید یه زمان دیگه،  و ازش عذر بخوایید که فلان روز مثل کلاس دارید، عروسی عمممه قزیتونه یا باید برید به دیدنت پدربزرگتون توی دهکده کند!!

 مصاحبه مهمه! همین.

 

ویترو در انتظار مارچ

 صفحه اصلی وبلاگ (http://toefltraining.blogfa.com/)

 اصلا دلم هی امروز بی قراره! هی این تک بیت داستان داش آکل صادق هدایتو زمزمه می کنم با خودم که میگه " به شب نشینی زندانیان برم حسرت، که نقل مجلسشان دانه های تسبیح است"، ترسم اینه که به جای طوطی توی اون داستان، این گوشیم شروع کنه این شعرو تکرار کنه! القصه که گفتم یه سیاه ای بزنیم تو این صفحه تاریخ بی تکرار زندیگمون بسا که از این ستون به آن ستون تسلایی باشه بر خاطر منتظر من (شاید شما هم!) 

اسفند تهران آسمون خاصی داره، هی به هوای بارون ابری میشه و هی نهیب باد! با اینکه امروز 29 فوریه ست ولی فراد اول مارچه چون برخلاف ماه های دیگه این ماه 29 روزست. خوب این خبر شاید برای خیلیا از این که سه سال پیش کدوم پنج شنبه آبگوشت خوردن هم کم اهمیت تر باشه! ولی برای یه عده سرگردون و منتظر نه! مارچ رو اکثر قماش اپلاییون! میشناسن. و تو چه میدانی که ماه مارچ چیست! کمربندا را محکم تر می بندیم، دل ها را روانه کمیته های دواری می کنیم. امیدوارم بچه ها خبرای خوبی بگیرن. اما اگه به شدت در یه نامه فدایت شوم از طرف دانشگاه مورد تعریف قرار گرفتید ولی آخرش یه sorry که بقیه یکم از شما شاخ تر بودن، اصلا خم به ابرو هم نیارید! چه تحفه ای هستن مگه حالا. اونان که نتونستن استعدادهای نهفته شما را کشف کنن. از خوبی شما چیزی کاسته نشده پس با قلبی آسوده و دلی آرام منتظر ریجکت بعدی بمونید (که احیانا اگه ریجکت شد، دوباره به کلاهت برنخوره، اگرم گوش شیطون کر، اکسپت بود که دیگه ... من صحبتی با شما ندارم!)   

گشتم از این ستون به آن ستون در جستجوی تسلای خاطرم 

لیکن قرار من بی قرار با آمدن بهار هم برقرار نمی شود...

ویترو

مصاحبه با جومونگ!

 صفحه اصلی وبلاگ (http://toefltraining.blogfa.com/)

شنبه عصر قشنگ دو ساعتی بود که سعی می کردم یه مداد (از این مداد مشکیا که تهش گرده سفیده!) را به صورت عمودی به ثبات برسونم اما نشد! کار نشدم داره! واقعا داره. این حرفا اونایی که توی پروسه اپلای هستند شاید بهتر درک کنن. مخصوصا اگه نمره تافل و جی آر ای کامپ ت تیو (این کلمه حال به هم زن را در پروسه اپلای به کرات می شنوید!) نباشه. هر روز اینباکستو چک کنی و ایمیلت عین یه بیابون برهوت و خالی از هر سکنه با ارزش مثل نامه ای از دانشگاهی یا ایمیلی از استادی! القصه که با بی میلی رفتم که تلگراممو چک کنم تا ببینم اصول گرا چه جوری چوب لا چرخ اصلاح طلبا می ذارن و اصلاح طلبا چه پیزوی توی پالون دولت میذارن! علامت یه نامه قشنگ گوشه موبایلم جا خوش کرده بود، با سرعت باد بازش کردم و ..... بله خودش بود.... با کمال ناباوری و در تاریک ترین روزای پسا اپلای! یه استاد از دانشگاه پردو ایمیل زده بود که داداش اسکایپ (مصاحبه غیر رسمی) چهارشنبه فلان ساعت تا بهمان ساعت با من فیکس کن. فک کن پردو! فوق العادست دپارتمان صنایعش... ینی من برخلاف خیلیا با ایندیانا حال می کنم. یه جورایی خر ذوق شده بودم... جواب دادم که " از پای تا به سر همه سمع و بصرم"! البته به انگلیسی و با کلماتی که مطمعنم خیلیا با این ادبیات چند جمله ای که به استادای آمریکایی می نویسن آشنا هستین (از دیییر فلانی گرفته تا I appreciate your…. و دوباره I look forward to hear…. ...) .. یعنی همینه ها (البته تا یه جایی، و گاهی به شدت گیر میکین مخصوصا زمانی که می خوایید یه سوالی را بپرسید هی می گید زشت نباشه، لغته بی ادبی نباشه، نا بجا نباشه استاده نگه این دیگه چه گاویه که ما می خواستیم بگیریمش!!) القصه.. فیکس کردم ... دو سه روز سریع گذشت و من طی این روزا یه لیست کذا!! تهیه کرده و تعداد سوالی کذایی! طرح کردم و عین اسکل ها به اونا جواب جور کردم! که سه تاشون (که هر احمق بی شعوری هم که می بود می تونست حدس بزنه اینا رو بپرسه) را پرسید. استاده یه مرد جوون کره ای بود (جومونگ را تصور کنین، موهاشو مدل احمدی نژاد کوتاه کنین! خوب حالا ریش پرفسوریشو بزنین (یادم نیست اصلا ریش داشت یا نه)، شمشیر هوموسو را از کمرش بکنید یه پیرهن تنش کنید عین آدم بنشونید پشت کامپیوتر!!) این یکی دانشمند بود، بسیار بسیار بسیار مودب بود و با این که من گاها جفت پا می رفتم تو حرفاش، اصلا بین حرفام نپرید، کاملا گوش می داد. اول گفتا خودتا معرفی کن و از دانشگاهت بگو. من رب یه ریز حرف زدم. بعد گفتا زمینه تحقیقاتی که دوست داری کاری کنی را بگو ...گفتم که اوستا تو که سی وی را دیدی حیطه های مختلفی کار کردم اما فلان و بهمان و بهمن! را بیشتر دوست تر می دارم! گفتا که انگار تجربه تدریس داری و با این تافلت خیلی سخته این کار. گفتم غمت سرت آید، این کار از من برآید!!! تلاش میکنم یه نمره عالی قبل اومدن بهت نشون بدم! گفتا سوال نداری! گفتم که حیطه ات چیست؟ گفتا فلان و بهمان منم یه واووو تحویلش دادم و یه وری اینترستینگ و اونم خرکیف... دوباره توضیح داد. و گفتم که شانس پذیرش؟ این دفه اون گفت این کار از من برنیاید! دست کمیتست! تا مارچ اعلام می کنیم. (تعبیر من از اعلام دیگه پیش فرض نامه ریجکته! در حدی که وقتی می خوام بهش فک کنم تو مالی خولیا خودم می گم پس نامه ریجکت من چرا نیومده هنوووو!) آخرش یه بای بای و خلاص! 


یه نکته بگم برای مصاحبه اسکایپ من از هدفون استفاده کردم، ساعت یه و نیم شب به وقت آمریکا حدوده 5 عصر می شه. اینترنت همراه اول گوشی که یه روزه نوترینو کرده بودمش و سرعت عالی بود. کیفیت صدا و تصویر وحشتناک وحشتناک عالی بود. اما من نه! 

برآورد من از این مصاحبه: در کل می تونست بهتر بشه که به علت لهجه افتضاح انگلیسی جومونگ بود. این کره ای ها انگار دهن ندارن عین آدم واضح صحبت کنن. خیلی سخت میشد فهمید و من فکر میکنم خیلی از جمله هاشو نفهمیدم. در این شرایط اصلا نگران نباشین و سعی کنین مثل احمقایی که دارن القا می کنن که فهمیدن ولی نفهمیدن رفتار نکنین، یه جایی را نفهمیدین بگین نشنیدین یا خیلی می خوایی جانب خودتون را نگه دارین بگین اینترنت قطع و وصل میشه!!! در کل برخلاف تصورم استرس زا نبود. 

این روزها من منتظر نامه ریجکت پردو هستم، شما چه طور؟!!! 

پایان