این چه رازیست که هر سال بهار ....
در حالی که داشتم با شکل بخار چایی که کنارم گذاشته بودم، شکل یک پیپ را تصور می کردم! یک فلش بک عجیب به مغزم خطور کرد ... ناگهان در گذر زمان به سه چهار سال پیش رفتم، وقتی که در اتاق های بالاخانه ی حیاط پدری که درهای چوبیش به یک ایوان با صفا باز میشد. از آیین شب بیداری مثل یک قلندر لذت می بردم..
عجب شب هایی بود... پر رمز و راز، زمانی که خواب عین یک هوای مطبوع و گرم توی خانه های مردم پخش شده بود، من تا نزدیکی های صبح بیدار بودم... از دوردست صدای پارس سگها میامد، با اینکه تابستون بود، اما هوای خنک کوهستانی برای من چاره ای نمی گذاشت جز اینکه لحاف را تا گردنم بالا بکشم و کتاب بخونم... و همانجوری نمی فهمیدم که چه موقع نگاهم روی خط کتابی، یا روی طرح های کدام نقاشی اتاق جا مانده بود، و خوابم گرفته بود...تا وقتی که فردایش، نور خورشید، وقتی از شیشه های کوچک و سبز و آبی رنگ در چوبی اتاق عبور می کرد، بسیار ملایم من را از خواب بیدار می کرد...انگار چند ساعتی می شد که زندگی جریان گرفته بود ... صدای مرغ و خروس های همسایه، گنجشک های درخت گردوی حیاط و این سو آن سو رفتن مادرم همه و همه نوید شروع یه روز پرجنب و جوش را میدادند. ... سر رشته کلام از دستم درفت... پیپی با بخار چایی مرا به یاد گذشته برده بود، پیپ قهوه ای من بود که از جنس چوب گردو و لعاب رزین آکریلیک بود، شب های زیادی همدم من بود...
جدی ترین نقشی که این پیپ در ذهن من ایجاد کرد، به شبی باز می گردد که یکی از دوستان دکلمه ارغوان ابتهاج را برای من فرستاده بود.... شب عجیبی بود......من عادت نداشتم پیپ بکشم، ولی تفننا بر لب گذاشتن پیپ، ولو خالی و بدون کاپتان بلک(!)، مزه شیرینی ته گلویم پخش می کرد که در آن لحظه طراوت بخش بود.... ولی آن شب وقتی دکلمه عجیب ابتهاج را شنیدم، با اثری بسیار قابل تعمل روبرو شدم... نت های سه تار لطفی و کمانچه علایی قافیه ای به شعر ابتهاج میداد که طاق از من بریده بود... صدای ابتهاج که شعر را سروده بود و می دانست چه لحنی و طنینی به قاموس کدام کلمه می آید، زخمه های زیادی برای دلبری داشت... من شعر را پنج بار بدون هیچ وقفه ای گوش دادم، و سر پیپ بود که پر و خالی می شد...
حالا بعد از سالها، ناگاه تصویر مبهم و بخار گون یک پیپ بود که مرا یاد شعر ارغوان انداخت... ارغوان، این چه رازیست که هر سال بهار با عزای دل ما می آید... حالا نزدیک بهار است، ارغوان است، اتاق های بالاخانه حیاط پدری اینجا نیست، پیپ هست، حس آن روزها و کاپتان بلک نیست، شیشه های کوچک آبی و سبز در چوبی اتاق نیست و حتی خبری از نور ملایم خورشید نیست!
حالا بهار است، و جز بهار چند سال اول کودکی، بهارها، چالش های پیش رو را مثل عروسک های خیمه شب بازی نمایان می کنند،... واقعا این چه رازیست که هر سال بهار با عزای دل ما می آید... شاید این را قماش اپلای کنندگان بیشتر درک کنند. ما ها مسیرمان را به گونه ای انتخاب کردیم که بهارهای زیادی مضمون ارغوان ابتهاج را در تار پود تاریخ زندگی ما یدک می کشند، و خواهند کشید... باید پذیرفت، یا حداقل در تاریک روشن ذهن در نظر گرفت که رفتن با تمام ساز و کرنای پیشرفت، و با تمام شوکت نظام آموزشی دانشگاه های برتر، چند بهار را باید در انتظار یک آرامش سپری کرد؟
این چه رازیست که هر سال بهار ....
ویترو